خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





جهانگرد خوب، جهانگرد مرده است!

    دوستی دارم به نام ص که هر روز عکسی در فیس بوکش می گذارد و نشان می دهد در فلان جای دنیاست. این فلان جا منظورم مشهد و اهواز و سلغون و این طرف ها نیست. مرزها را بگذارید کنار، ص هر روز یک جای این دنیای بی در و پیکر است. ما یک بار بیشتر همدیگر را ندیده ایم و این هم به خاطر دیداری کاری بود که چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید و تمام شد. حالا گاهی اوقات فیس بوک به من یادآوری می کند که او کجای این دنیاست؛ پاریس، حومه انگلیس، در یکی از شهرهای ترکیه، نزدیک سیسیل یا شاید هم شاخ آفریقا.

    من ذهنیتی از این شهرها ندارم. همه شان برایم مثل «ارسنجان» و شاید هم «نیکاراگوئه» هستند. یعنی نمی فهمم فرق بین سیسیل با مثلا واشنگتن دقیقا در چیست. او اما به خوبی می داند. با آن جثه لاغر و احتمالا اعتماد به نفس ذاتی که دارد یا القا می کند که دارد، همه این شهرها را از پاشنه درآورده و با گوشت و پوست و استخوان فرق بین این شهرها را حس کرده، شاید هم لااقل بیشتر از من!

    ص اما شاید حالا حتی من را به یاد نیاورد، اما من وقتی که کم می آورم، وقتی که در طومار زندگی پیچیده می شوم، وقتی که احساس می کنم دیگران نمی فهمندم، وقتی که احساس می کنم نزدیکانم دورند و آن هایی که دور ایستاده اند تلاش مسخره ای می کنند برای نزدیک شدن به من یاد ص می افتم. ناخودآگاه در وجود من یک جهانگرد بلفطره نهفته است. شاید در وجود همه ما این حس باشد اما واقعا حس می کنم که جهانگرد وجود من خیلی خیلی جدی تر از دیگران است، جدی تر از خیلی ها که از ایستادن توی متروها سرگیجه می گیرند یا از راه رفتن زیر آفتاب در هراسند.

    جهانگرد وجود من تا یک زمانی سعی کرد از این پوسته بیاید بیرون. واقعا جهانگرد شود. اما خیلی زود فهمید که بر اساس انتخاب هایی که کرده، بر اساس سبک زندگی و نوع حضورش در اجتماع و انتخاب هایی که به همین خاطر بر او تحمیل شده، باید بی خیال جهانگردی شود. دل بدهد به همین سالی یک بار فشم رفتن و با بچه ها تا جاده چالوس رفتن و البته دیدارهای عیدانه از پدر و مادر و باز هم همان لوکیشن های تکراری شهرستان که در درون آدم حس متناقض عشق و نفرت را به یک اندازه تولید می کنند.

    در طالع بینی هندی به آن هایی که می خواهند با ماه آذری ها رابطه داشته باشند توصیه شده که همیشه یک چمدان بگذارند زیر تخت شان چرا که ممکن است مرد آذری از کار برگردد و به طرفش بگوید آماده شو همین الان داریم می رویم بلگراد! (آیا هنوز شهری مثل بلگراد و کی یف وجود دارد؟) بعدها اما آن حس به نوعی تخریب شد. تغییر شکل داد، جهانگردی که اصرار داشت بیرون بزند از تنم، خودش را جمع و جور کرد، موهایش را روی سرش گوجه کرد، چمدانش را دفع کرد و آن قدر کوچک شد که رفت توی کله ام شاید هم یک جایی در حلزونی گوشم که شبیه تالار انتظار یک فرودگاه بزرگ است و جادار و تازه اتاق سیگار هم دارد!

    او رفت و آن جا نشست و این باعث شد که بدون مردن، حذف شود! حس هایی که می میرند تکلیف آدم را روشن می کنند، مرده اند! آدم هم بعد از یک مدت آن ها را فراموش می کند، حضم می کنم شرایط تازه را و خاطره های خوب را نگه می دارد برای زندگی پیش رو منهای آن حس. اما وقتی که حسی بدون مردن، حذف می شود لابد می رود در یک جایی و خودش را مخفی می کند برای آزار دادن. حالا آدم بیماری هستم، بیماری که اطرافیان چندان معنی بیماری اش را درک نمی کنند. حتی حس ترس نسبت به سفر پیدا کرده ام، اگر چه که آماده ام برای هر نوع از پاشنه در کردن شهرها و مرزها، اما وقتی که حرف سفر به میان می آید، از یک آدم جسور و آزادی طلب، بدل می شوم به یک آدم ترسو که می داند آنقدر بدشناس است که ممکن است در نزدیکی تهران ماشینش چپ شود و تمام سرمایه زندگی اش را به باد دهد بدون این که حتی خطی روی صورتش بیافتد!

    فقدان و در عین حال حضور این جهانگرد باعث شده که وقتی پیاده و خسته از سر کار دارم به خانه می روم به ص فکر کنم بی دلیل، به این که الان کجاست؟ چه می نوشد؟ چه می خورد؟ با چه آدم هایی حرف می زند و چطور فکر می کند به تک تک این دقایق. این فکر کردن در شرایط بحران البته دو چندان می شود، تا دعوایی پیش می آید، تا بحثی در سر کار در می گیرد، تا از کسی ناامید می شوم، تا از خودم شرمسار می شوم به یاد آن جهانگرد می افتم که در حلزونی گوشم نشسته و شاید هم همین حالا در بلگراد باشد. کمی آرام می شوم اول اما خیلی زود استرس تمام وجودم را می گیرد، با خودم فکر می کنم که جهانگرد وجودم اکنون یک جای دیگر است و من را تنها گذاشته و من مانده ام تا هزینه عدم حضور او را بدهم. استرس وجودم را می گیرد، کف دست هایم عرق می کند، دل پیچه می گیرم، سرم درد می گیرد، خسته می شوم، سیگاری می کشم و سعی می کنم بخوابم.

    در خواب معمولا به سفر می روم، جایی که هوا خیلی خیلی سرد است و سگ های گرگی توسی رنگ دارند سورتمه ام را توی برف دنبال خود می کشند. صبح بیدار می شوم، حتی اگر در تابستان باشد هم یخ کرده ام، می روم جلوی آینه و آرزو می کنم کاش جهانگرد را حذف نمی کردم و اگر این کار را کردم، کاش او را می کشتم که اینطور خودم را روانی نکنم، راستی ص الان کجاست؟ چه می خورد؟ در کدام مسافرخانه اقامت کرده و از پنجره اش چه تصویری را می بیند.


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : جهانگرد ,شاید ,خیلی ,هایی ,وجود ,همین ,بدون مردن، ,الان کجاست؟ ,حلزونی گوشم ,انتخاب هایی ,خیلی خیلی ,
    جهانگرد خوب، جهانگرد مرده است!

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده